طنز منظوم سیاسی_اجتماعی

     تومار منظوم وکیلان

وقت پیدا و پناهت شد، وکیل!
لحظه‌های اشتباهت شد، وکیل!

کارکت جور است با عقلِ قلیل
سَلب و اِبقایت نباشد بی‌دلیل

روز‌ها بسیار شد غایب شدی  
در کدامین کار‌ها قالب شدی؟

تا غیابت‌های تو بسیار شد
مجلسیان در نبودت قار شد

حال چون‌گرم است بازار حرام
آمدی آن‌جا به رسم احترام

لیک مقصود تو صاف و روشن است
کار تو دلالی و چال و فن است

پشت پرده با که پیمان بسته‌ای؟
تا دهان حق و وجدان بسته‌ای

امتیازت هست تا سه سد هزار
کار تو یک جو‌ نیرزد در شمار

نی تَبَحٌُر داری در علم حقوق
نی به قانون، آشنایی با وُثوق

هی، سوادت نم‌ کشیده بار‌ها!
کی بُوَد در کله‌ات پندار‌ها

خواب مرغی می‌زنی گر حاضری
می‌کنی در حق مردم کافری

گه دوشنبه می‌روی گاهی دُبَی
رو به مردم آوری هنگام رَی

ملتی ری داد تا خدمت کنی
نی که بهر جیب خود محنت‌ کنی

این قدر حامی، نگه‌بانت چرا؟
نان ملت بر سر خوان‌ات چرا؟

موتر ضد گلوله زیر پا
ماجرا‌ها می‌کنی در جاده‌ها

گر تو قانون‌ساز، قانون بشکنی
شهروندان را سر و کون بشکنی

کی کند مردم به قانون احترام
چون‌که قانون بشکند عالی مقام

با ترافیک محل جنجال توست
نقض قانون کار تو، امثال توست

با «امان‌نامه» کنی کار خلاف
می‌زنی از قانونیت باز لاف

ناحقی را می‌کنی در جای حق
تو مقرر با فشار و با ورق

خویش‌خوری می‌کنی در انتخاب
از میان مستحِقٌان بی‌حساب

نوبت اول به خویش و بسته‌گان
بعد از آن در قوم‌ و مذهب، در زبان

پاس‌پورت تو سیاسی و به جیب
می‌کنی دایم سفر‌های عجیب

خانه‌ها داری به بیرون و درون
حق تو از حلق ملت شد بِرون

این‌همه فرق و ‌تفاوت از کجاست
که میان تو‌ و مردم رو‌نماست

کار‌های مافیایی می‌کنی
گه‌گهی آدم‌ربایی می‌کنی

دست بر قاچاق پودر می‌زنی
کاخ، بالا می‌کنی، جَر می‌زنی

در زمین‌ها، در پروژه، «پارت‌مان»
در امور بانکی و کارِ کلان

دست داری در حقیقت بی‌گمان
ای وکیل مردمی در «پارلمان»!
                    
                   «ح. غم‌کش»

      پ.ن: البته انگشت‌شماری از وکیلان هم در مجلس نماینده‌گان استند که نماینده‌گان واقعی مردم اند و متعهد و آگاه به وظیفه و کمر خدمت را برای مردم و ‌کشور بسته اند. این نماینده‌گان مستثنا از این ویژه‌گی‌هاستند و مخاطب این سروده نیستند.

  

غزل‌_قصیده‌ی مولانا


سروده‌یی از این ناچیز که در همایش بین‌المللی مولانا به جای‌گاه دوم نایل آمد.

                 دانای بلخ

دانای بلخ و‌ مرشد و مولاستی هنوز
مولای عاشقانه‌ی دل‌هاستی هنوز

در لفظ لفظ عشق ترنم‌ شوی همیش ‌
در مثنوی خاطره پیداستی هنوز

دیوان شمس توست دبستان عاشقی
آموزگار مکتب معناستی هنوز

با شعر خود کرشمه کنی در جهانیان
گل‌بانگ فکر معجزه‌آساستی هنوز

ای قامت قیامت مستی و وجد و حال!
در شهر شور و هلهله غوغاستی هنوز

«یک دست جام باده و یک دست زلف یار»
رقصان به جاده‌های سخن‌ساستی هنوز

عارف‌تر از سنایی و عطار و بوسعید
صافی‌تر از مشایخ «کبرا»ستی هنوز

از هفت شهر عشق چه‌ گویم سخن که تو
خود عشق بی‌نهایت بالاستی هنوز

در هرچه هست نقش خدا را رقم‌ زدی
در «وحدت‌الوجود» معماستی هنوز

با «روسپی» شهر مدارا تو می‌کنی
الگوی لطف و درک و مداراستی هنوز

در تو شکسته شیشه‌ی تندیس فرق‌ها
آیینه‌ی قبولِ سراپاستی هنوز

گاندی روزگار خود ‌و عصر من شدی
افکار جاودانه‌ی بوداستی هنوز

آتش زدی تمامت هستی ما به عشق
ای آن‌که تا به لایتناهاستی هنوز!

درمان کنی به مرهم احساس درد ما
با کیمیای عشق مداواستی هنوز

فرزند آسمانی اندیشه‌ی زمان
روح‌ بزرگ‌ عالم اِحیاستی هنوز

آب حیات عشق، چشاندی به کام مرگ
خضر نبی و روح مسیحاستی هنوز

از بلخ تا به قونیه ارچند رفته ای
اما به خانقاه‌ دل ماستی هنوز

در تو ‌مجسم است رموز کمال من
انسان کامل همه دنیاستی هنوز

زرکوب و‌ ترمزی و‌ حسام و حواریون
بودند و نیستند، تو تنهاستی هنوز

شور بزرگِ خاطر عشاق روزگار
شعر بلند حافظ و نیماستی هنوز

در تو ‌وجود مطلق شر منتفی شده
مجموعه‌ی قشنگ سجایاستی هنوز

لب تشنه‌ی حکایت شمس بقای خود
انگیزه‌ی خلوص و خدایاستی هنوز

پیغمبر سترگ زمین و زمانه‌ها
وخشور بی بدیل تمناستی هنوز

در روح رست‌گاری انسان عصر من
پوینده و همیشه و پایاستی هنوز

بسیار مشکل است سرودن برای تو
زان‌که تو شعر زنده و ماناستی هنوز

باور نمی‌کنم که سفر کرده‌ ای ز بلخ
هرجا که رفته‌ ای مگر از ماستی هنوز
 

     پ.ن: سرودن و سروده‌یی، که درخور شان و شکوه مولانا باشد، کاری‌ست دشوار. از من ناتوان همین هدیه‌ی ناچیز (برگ سبز تحفه‌ی درویش)

غزل‌_قصیده‌ی اجتماعی_سیاسی


             ماجرای جنگل

تنهاتر از نسیمم، در لابلای جنگل 
ول‌گرد و لاابالی، در هرکجای جنگل

درمان‌گر استم انگار، درمان درد دارم 
باشد به تار‌و‌پودم، بغض شفای جنگل

چندان که گفتم، اما با گوشِ کر شنیدند 
در قحط‌سال درکم، در قهقرای جنگل

شب هست و شب همیشه، در امتداد راهم 
هرچند می‌وزم صبح، هردم برای جنگل

رفتند دوستانم، در ماورای خورشید
ما و همین حوالی، در ماورای جنگل

بر پشت آسمان‌ها، پای غرور خود را 
ماندند و ما گذاریم، در ژرفنای جنگل

من زار زار زارم، در انتظار خوبی 
من عشق عشق عشقم، در زیر پای جنگل

یک سو به یاری عقل، حلال مشکلات اند
یک سو برای باران، دست دعای جنگل

سد آسمان غریوم، سد کوه‌پایه اندوه 
از هرزه‌گی این قوم، از مدعای جنگل

بسیار ره بریدم، تا صبح را ببینم 
پیوسته بود، اما بی‌انتهای جنگل

خشک است و خشک این‌جا، هرچه به چشم آید 
هم آدمان این بوم، هم آب‌نای جنگل

دردا که کشته ما را، گفتار‌های موهوم 
اندیشهٔ خرافی، فکر وبای جنگل

بر ذهن ما سوار است، سد قول سنگ و جامد 
از گفته‌های بهمان، از ناخدای جنگل

تا کی چنین اسیر، پندار‌های ساری؟
تا کی همیشه بودن، با عقده‌های جنگل

پرهیز از حیات، بی‌انتهای بی‌روح 
پرهیز از نشاط، آب بقای جنگل

خورشید نیست این‌جا، جمله مهِ قصیر اند 
در راه چاق‌گشتن، از جیب‌های جنگل

چون سیل می ربایند، چنگیز گونه یغما 
از خوان پهن ملت، از جای‌جای جنگل

هر یک چنان پلنگی پهلو زده به بیشه 
هر یک به مثل دیوی، بر شانه‌های جنگل

افسون‌گر اند و ماهر، ثروت مدار و قاهر 
چون مار‌های وحشی، چون اژدهای جنگل

تکرار می‌شنیدم، فریاد «اکبر» شان 
گفتند و آه گشتند، خود کبریای جنگل

دیروز آن چنانی، امروز این چنینی 
این است سازگاری، با هر‌ادای جنگل

تا که بقای خود را، بسیار کرده باشند 
کردند بی‌نهایت، رنگین، قبای جنگل

بسیار سر بریدند، هم برگ‌برگ کردند 
چندان نهال باور، چندین صفای جنگل

فقر و ستم، قساوت، جهل و جنون، جنایت 
یک روز‌گار نکبت، شد خون‌بهای جنگل

انگار برگرفتند، پاداش خود از این‌جا
پدرود با خدا و، با وعده‌های جنگل

جمعی از آن سو آمد، بیمار و بی‌تعهد 
با طمطراق قانون، با ادعای جنگل

گفتند صلح آریم، سد ارمغان دیگر 
قانون و حاکمیت، در هرکجای جنگل

هیهات با تاسف، «تکنوکرات» ما نیز 
پیوست با مجاهد، شد مافیای جنگل

در نقش‌نقش پایم ، فکر وفای کشور 
در رگ‌رگ و عروقم، خون رضای جنگل

با گریه‌ها عجینم، با درد‌ها قرینم
من قصهٔ حزینم، در نا‌کجای جنگل

ای کاش می‌شنیدم، یا این‌که دیده بودم!
این‌جا طلوع سبزی، این‌جا سدای جنگل

کو آن تلاطم موج، از بحر آرمیده؟ 
کو آن خروش ابری، در کیمیای جنگل؟

کو آن گلوی بغضی، فریاد تا بر آرد؟
یا پرسد از شماری، چون‌و‌چرای جنگل

خاموش و گنگ و مبهم، در گرد هم فراهم 
معروض قسمت خود، ماتم‌سرای جنگل

آزاده‌گان عاشق! شمشیرها بر آرید 
حالا به خواب رفته، بوم‌و‌بلای جنگل

این بار نوبت ماست، در ابتکار کاری 
ما نیز شامل استیم، در ماجرای جنگل

گفتند از کجایی؟...، از رَه‌روان عشقم
دل، داده ام به آن‌که، دارد هوای جنگل

              ۱۳۹۱/۱۲/۱۵

 

در پیوند به روز دانش‌جو

دانش‌جوی عزیز و مهر بان، ای چکاد شامخ و فرازین افروزنده‌گی و پوینده‌گی، روزت خجسته و ذهن و زبانت افروخته باد!

     ای‌که آینده‌ها را رقم و قدمی؛ ای‌که مایهٔ بالنده‌گی و سُروری؛ به تو می‌نازم و چشم به راه فردا‌های روشنت استم. تنها تو می‌توانی کلبه، کوخ و کوی‌و‌برزن این مرز‌و‌بوم را باتوان و گمان آفتابی و چراغ دانش و ارزش‌ات روشن‌ کنی. مادر و پدر غریب و مادر‌وطن مُست‌مندت امیدوار گام‌های استوار و پی‌کارهای نوید‌بخش تو اند. تنها تو هستی که می‌توانی ارزش‌ها، توانش‌ها، تخصص و کار آزموده‌گی را جای‌گزین سهم‌داری‌ها و تکه‌داری‌ها کنی. 

     تنها تو هستی که با آوردن شفافیت و انسانیت، می‌توانی لوث فساد و گند روابط را پاک‌ کنی؛ تنها تو هستی که با نیروی ایمان و تعهد راستین خویش می‌توانی کمر دیو‌های ظلمت، ثروت و دد‌منشان مافیایی قدرت و مکنت را بشکنی؛ تنها تو هستی که باید حاکمیت قانون بیاوری و سلطهٔ جهل و جنون و هژمونی قوم و ملیت را نقطهٔ پایان بگذاری و به جای آن ملت را حاکم کنی.

     دانش‌جوی عزیز، ای کاج بلند و برومند معرفت و بالنده‌گی! 

     قامت‌شو و قیامت‌کن. حالا نوبت توست برای باز پرس و هنگامهٔ داد و داد‌گستری. حالا فرصت توست تا پرِ پرواز بگشایی و به سمت کهکشان روشنایی و بالنده‌گی پرواز‌کنی. حالا نوبت توست تا چرخ حاکمیت، مدیریت و نظام و مرام را به دست بگیری و قایق شکستهٔ مادر‌میهن‌ات را به سوی ساحل نجات ببری؛ حالا نوبت توست تا کاروان لنگ و برهوتی میهن و ملت‌ات را در مسیر و شاه‌راه جهانی‌شدن، ترقی و انکشاف سوق‌ دهی. 

     حالا نوبت توست تا از گلوهای خفته و خفه، فریاد‌ بکشی و از حقِ زنی، که همسر، خواهر و مادر تو نیز است، دفاع‌ کنی. حالا همه چشم به راه تو اند که به جای قوم‌سالاری و تفنگ‌سالاری، مردم‌سالاری را رنگ و رونق می‌دهی و به جای بروکراسی، دموکراسی را تقویت می‌کنی. اینک بر تو است که سرچشمه‌های بنیادی و شاه‌رگ‌های حیاتی را نشانه بگیری و مدنیت را جای‌گزین بر‌بریت کنی. 

     دانش‌جوی جوان و مهربان! 

     حالا بر توست که اولویت‌ها را در نظر بگیری؛ در میهن‌ات امان و امنیت بیاری و به جای جهل، خرافات و منافات، خرد‌ورزی، مکافات و مجازات را قرار‌دهی.

     دانش‌جوی دل‌سوز و مهربان! 

     حالا بر عهده و ارادهٔ توست که زمین و زمانت را سبز‌ کنی و رنگین‌کمان فکر، فرهنگ و معرفت را بر فراز آسمان کشورت به نمایش‌ بگذاری و رویای تشنه و دیرینهٔ مردم و ملت‌ات را آبی‌تر از آبی تصویر‌ کنی. این بار تو باید ابر و باد و باران شوی و ماه و خورشید و فلک، تا لقمه‌یی نان به کف دست آزرم‌گون ملت‌ات بمانی و ما آن را به غفلت نخوریم. 

     بیا ای آن‌که از تبار خورشیدی و پیک خوشبختی و فرشتهٔ نجات از نحوست و نجاست. بیا کعبهٔ مان را زلال‌ کن با باران عصیانی و فورانی معرفت‌ات. بیا جان و هیجان مان را تحریک‌ کن و مسیح‌وار بر کالبد بی‌روح ما جان تازه بدم.

     درود بر تو دانش‌جوی ورجاوند!
     درود بر تو ای دریا‌دل و دریاصفت!
     درود بر تو ای شناور اقیانوس آگاهی!

     به آرزوی جاری شدن و مواجی‌شدن بیش‌تر تان!

                 ۱۳۹۹/۸۲۸

غزلی با درون‌مایه‌ی اجتماعی

        کاکل شمشاد

باید از این بندها آزاد شد
فارغ از اندیشه‌ی اجداد شد

باید از زندان موهوم زمان
شد رها و کاکل شمشاد شد

سنت دیرینه را باید شکست
تازه باید آمد و میلاد شد

تا به کی با مرده‌گان در عرض راه
بود باید، حامل اجساد شد

خوش به حال آن‌که شد بیدار و باز
در صف آیینه‌ها اِستاد شد

خرم آن‌کس که از اِعجاز زمان
درس‌ها آموخت و اُستاد شد

باید این آباد ناآباد را
کرد ویران و ز نو آباد شد

روزگاران سیاه ما بس است
بعد از این باید کمی دل‌شاد شد

نوش جان آن‌که در پهلوی ما
آمد و ضد بد و بی‌داد شد

بیت آخر را بگویم، بایدت
در جهان با عاشقان هم‌زاد شد

           ۱۳۹۹/۸/۲۵

    

غزل عاشقانه

برای تو سرودم این غزل را

            خویشتن‌آزار

خویشتن‌آزار هستم تا نیازارم ترا
غصهٔ بسیار هستم تا نیازارم ترا

کار‌هایت را بگو‌ با شوق اجرا می‌کنم
آدم پرکار هستم تا نیازارم ترا

لطف تو با دیگران و‌ سهم من تندیِ تو
باز هم تکرار، هستم تا نیازارم ترا

تا تو‌ راحت می‌شوی، خود را به عُزلت می‌زنم
گوییا «بی‌خار» هستم تا نیازارم ترا

کامِ جان تو شود شیرین؛ قناعت می‌کنم
تلخ و «زهرمار» هستم تا نیازارم ترا

با خودم خلوت‌ کنم، شعر ترا سر می‌کنم
شعر آتش‌بار هستم تا نیازارم ترا

گرچه بی‌اندازه می‌خواهم ترا؛ اما هنوز
سخت در انکار هستم تا نیازارم ترا

بیستون عشق گشتم، می‌کَنم کوه خودم
با خودم‌ ... پیکار هستم تا نیازارم ترا

تو سلامت باش و دایم شاد و بر وِفق مراد
خسته و بیمار هستم تا نیازارم ترا

خوابِ راحت را برای تو تمنا می‌کنم
روز و شب بیدار هستم تا نیازارم ترا

شک ندارم بعد از این در عشقِ پنهانی تو
آشنا‌اغیار هستم تا نیازارم ترا

تو مسلمان باش و پاک و اهلِ تذکیر و نماز
کافر «مردار» هستم تا نیازارم ترا

می‌زنم بر گردن خود تیغِ انصافِ ترا
داعشِ غدٌار هستم تا نیازارم ترا

زلف‌‌هایت طالبان اند و قدت کاج بلند
من به پای دار هستم تا نیازارم ترا

شهرِ تاریک ام بدون چشم‌های روشن‌ات
کشورِ تب‌دار هستم تا نیازارم ترا

گرگِ تنهایی کمینم کرده، زوزه می‌کشد
کفترِ کفتار هستم تا نیازارم ترا

سد جهان دردم، سرابستانی از عطشِ فراق
غرق در زنهار هستم تا نیازارم ترا

چرخ می‌خورم به روی صفحهٔ یادت کنون
نقش بی‌پرکار هستم تا نیازارم ترا

سبزِ سبزِ سبز باشی چون بهار هم‌دلی!
زردِ زردِ زار هستم تا نیازارم ترا
           ۱۳۹۵/۸/۱۶

در پیوند به روی‌دادهای الم‌ناک پسین

کوثر و کابل، وَ موعودت چرا؟
خون و آتش، شعله و دودت چرا؟

صنف‌ها خونینِ نسل روشن‌ات
خون دانش در بر و پودت چرا؟

حمله بر درمان و دانش، اقتصاد
حمله بر جریان بِه‌بودت چرا؟

میهن من، در بهشت‌ات این‌همه
خاین و خفاش و نمرودت چرا؟

تا به‌کی این گونه می‌سوزی و باز
بوی خون و بوی بارودت چرا؟

دایمن دریای خون جاری‌‌ستی
سرخ باشد دجله و رودت چرا؟

کی شوی آرام، بی‌حد سوختیم
در اُجاق جوّ موجودت چرا؟ 

            ۱۳۹۹/۸/۱۴

     کوثر، کابل و موعود: اشاره به حملات وحشیانه و خونین آموزش‌گا‌ه‌ کوثر‌، دانش‌گاه کابل و آموزش‌گاه موعود است.

سوگ‌واره‌یی در پیوند به کشته‌شدن یماسیاوش

باز هم کشتند یک نستوه را
یک جوان خوب و با اندوه را

مرگیان و ارگیان گل‌چین کنند
دانه‌دانه هرچه روشن‌روح را

تسلیت‌گویان، نکوهش می‌کنیم
سنگ‌های وحشیِ این کوه‌ را

نیست امید تلنگر، انقلاب
خواب برده لشکر انبوه را

تا به‌کی باید کشید این درد را
تا به‌کی این غصه‌های کوه را

تا کجا اندیشه‌ی تبعیض و فرق
تا کجا این باور مکروه را

       ۱۳۹۹/۸/۱۶

نادرستی‌های نگارشی/ دستور و درست‌نویسی ۹۵

در واکنش به ادبیات اصیل افغانی:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

     ۱- به جای دانشکده/ پوهنزی: فاکولته (Faculty) 
     ۲- به جای دانش‌گاه/ پوهنتون: یونیورسیتی (Univercity)
     ۳- به جای پایان‌نامه/ رساله‌ی پایانی: مونوگراف/ (Monograph/Thesis)
     ۴- به جای فناوری: تکنالوژی (Technology)
     ۵- به جای دانش‌آموخته: فارغ‌التحصیل
     ۶- به جای دانش‌جو: محصل/ Student
     ۷- به جای استاد: لکچرر‌/ تیچر( Teacher)
     ۸- به جای تمرین، مشق و ممارست/ تریننگ(Training) 
     ۹- به جای نگارش و نوشتن: تحریر/ رایتینگ (Writing)
     ۱۰- به جای برنامه: پروگرام
     ۱۱- به جای همایش/ گردهمایی: محفل، احتفال
     ۱۲- به جای کارگاه آموزشی_علمی: سِمینار/ سمپوزیم، کنفرانس (Seminar)
     ۱۳- به جای طرح: پلان(Plan)
     ۱۴- به جای اداره‌‌کردن: کنترول(Cantrol)
     ۱۵- به جای شماره: نمبر (Number)/ لَمبر
     ۱۶- به جای درجه و سطح: گرید(Grade)
     ۱۷- به جای درس‌خانه و صنف: کلاس
     ۱۸- به جای پیش‌کش و ارایه: پریزینتیشن(Presentation)
      ۱۹- به جای فرهیخته و گرامی: محترم و محترمه
     ۲۰- به جای آماج و هدف: تارگیت(Target)/ ایم/ Aim
     ۲۱- به جای خانه/ کور: هَوز(House)
     ۲۲- به جای عالی: ایکسیلینت (Excellent)
    ۲۳- به جای بزرگ: سوپر (Supper)
     ۲۴- به جای نشست: جلسه/ میتینگ (Meeting)
    ۲۵- به جای دزد/ ره‌زن: قطاع‌الطریق
     ۲۶- به جای روند و فرایند: پروسه/ پروسیجر
    ۲۷- به جای کارشیوه: طرزالعمل
    ۲۸- به جای راه‌کار: استراتیژی
    ۲۹- به جای گشایش‌: افتتاح/ اوپنینگ (Opening)
     ۳۰- به جای دیدار/ ملاقات: میتینگ (Meeting)
     ۳۱- به جای پیمان‌نامه: کانترکت (Cantract)
     ۳۲- به جای نامه: مکتوب/ لیتر (Letter)
      ۳۳- به جای ژرف: عمیق/ دیپ (Deep)
     ۳۴- به جای درنگ: توقف/ مکث
     ۳۵- به جای گسست: انفصال
     ۳۶- به جای شهروند: تبعه
     ۳۷- به جای شهروندان: اتباع
     ۳۸- به جای آمیخته/ مخلوط: میکس/ میکسد (Mix/Mixed)
     ۳۹- به جای سرنامه/ عنوان: تاپیک (Toppic)
     ۴۰- به جای سرچشمه‌ها: منابع/ مآخذ
     ۴۱- به جای روبرداشت: کاپی
     ۴۲- به جای تضمین/ مرجع: ریفرینس (Reference)
     ۴۳- به جای درخواست دوستی: ریکویست (Request)
    ۴۴- به جای درخواست کار: اَپلای (Apply)
    ۴۵- به جای رمز: کود (Code)
    ۴۶- به جای خریداری: شاپینگ (Shopping)
     ۴۷- به جای کارگاه: وُرک‌شاپ (Work-shop)
     ۴۸- به جای دیدگاه/ نظر: کُمنت (Comment)
     ۴۹- به جای چرخ‌بال/ چرخکی: هلی‌کوپتر/علی‌کوپتر (Helicopter)
     ۵۰- به جای مدیریت و اداره‌کردن: منیجمِنت (Management)
     ۵۱- به جای بلندگو: لاسپیکر/ لوداسپیکر (Loud-speaker)
     ۵۲- به جای جشن‌واره: فِستیوال (Festival)
     ۵۳- به جای گذرنامه: پاسپورت (Passport)
     ۵۴- به جای شناس‌نامه: تذکره/ تسکره
     ۵۶- به جای بی‌گناه: بری‌الذمه
     ۵۷- به جای شنیدن پنهان: استراق سمع
     ۵۸- به جای پُندیده‌گی و آلوده‌گی: تورم و عفونت
     ۵۹- به جای توقف‌گاه: پارکینگ (Parking)
     ۶۰- به جای خوردن‌گاه: رستورانت و هوتل (Restaurant/Hotel)

     پ.ن: ادبیات اصیل افغانی یعنی پرهیز از کاربرد واژه‌‌گان اصیل خودی (پارسی/ پشتو)؛ پرهیز از سچه‌نویسی و کاربرد واژه‌‌ها و اصطلاحات بیگانه (لاتین، فرانسوی، انگلیسی و عربی) در نگارش و نامه‌نویسی. این عنوان بسیار مسخره و مزخرف است؛ زیرا آن‌چه وجود ندارد چرا باید عنوان شود و فرض کنیم اگر وجود هم داشته باشد، این عنوان به‌گونه‌ی خودکار تداعی‌گر ادبیات نااصیل افغانی هم است؛ پس ادبیات نااصیل افغانی چیست و چرا کاربردش گناه است.

غزل بلند همایش مولانا

سروده‌یی از این ناچیز که در همایش بین‌المللی مولانا به جای‌گاه دوم نایل آمد.

                  دانای بلخ

دانای بلخ و‌ مرشد و مولاستی هنوز
مولای عاشقانه‌ی دل‌هاستی هنوز

در لفظ لفظ عشق ترنم‌ شوی همیش ‌
در مثنوی خاطره پیداستی هنوز

دیوان شمس توست دبستان عاشقی
آموزگار مکتب معناستی هنوز

با شعر خود کرشمه کنی در جهانیان
گل‌بانگ فکر معجزه‌آساستی هنوز

ای قامت قیامت مستی و وجد و حال!
در شهر شور و هلهله غوغاستی هنوز

«یک دست جام باده و یک دست زلف یار»
رقصان به جاده‌های سخن‌ساستی هنوز

عارف‌تر از سنایی و عطار و بوسعید
صافی‌تر از مشایخ «کبرا»ستی هنوز

از هفت شهر عشق چه‌ گویم سخن که تو
خود عشق بی‌نهایت بالاستی هنوز

در هرچه هست نقش خدا را رقم‌ زدی
در «وحدت‌الوجود» معماستی هنوز

با «روسپی» شهر مدارا تو می‌کنی
الگوی لطف و درک و مداراستی هنوز

در تو شکسته شیشه‌ی تندیس فرق‌ها
آیینه‌ی قبولِ سراپاستی هنوز

گاندی روزگار خود ‌و عصر من شدی
افکار جاودانه‌ی بوداستی هنوز

آتش زدی تمامت هستی ما به عشق
ای آن‌که تا به لایتناهاستی هنوز!

درمان کنی به مرهم احساس درد ما
با کیمیای عشق مداواستی هنوز

فرزند آسمانی اندیشه‌ی زمان
روح‌ بزرگ‌ عالم اِحیاستی هنوز

آب حیات عشق، چشاندی به کام مرگ
خضر نبی و روح مسیحاستی هنوز

از بلخ تا به قونیه ارچند رفته ای
اما به خانقاه‌ دل ماستی هنوز

در تو ‌مجسم است رموز کمال من
انسان کامل همه دنیاستی هنوز

زرکوب و‌ ترمزی و‌ حسام و حواریون
بودند و نیستند، تو تنهاستی هنوز

شور بزرگِ خاطر عشاق روزگار
شعر بلند حافظ و نیماستی هنوز

در تو ‌وجود مطلق شر منتفی شده
مجموعه‌ی قشنگ سجایاستی هنوز

لب تشنه‌ی حکایت شمس بقای خود
انگیزه‌ی خلوص و خدایاستی هنوز

پیغمبر سترگ زمین و زمانه‌ها
وخشور بی بدیل تمناستی هنوز

در روح رست‌گاری انسان عصر من
پوینده و همیشه و پایاستی هنوز

بسیار مشکل است سرودن برای تو
زان‌که تو شعر زنده و ماناستی هنوز

باور نمی کنم که سفر کرده‌ای ز بلخ
هرجا که رفته‌ای مگر از ماستی هنوز

      پ.ن: سرودن و سروده‌یی، که درخور شان و شکوه مولانا باشد، کاری‌ست دشوار. از من ناتوان همین هدیه‌ی ناچیز (برگ سبز تحفه‌ی درویش)

 طنز منظوم سیاسی_اجتماعی

برای مخاطبان خاص و‌ گوسفندی

تا به‌کی امروز و فردا می‌کنند؟
از حقیقت گویی حاشا می‌کنند

گوشهٔ امنی برای خویشتن
در حضور جمع پیدا می‌کنند

از برای چار افغانی‌ معاش
سر به زیر افگنده پروا می‌کنند

از نگاه جمع پنهان می‌روند 
پیش فاسد‌ها تقلا می‌کنند

با تملق خم شوند و بی‌شمار
لطف‌ها را با هدایا می‌کنند

نان خود را گاه با دست خلوص
نوش جان مار کبرا می‌کنند

فاسدان گنده‌خورِ بی‌محل
بر سر مردار غوغا می‌کنند

لنگ و لاش و لوکس و لاغر را ببین 
خون حق خورده سُکارا می‌کنند

تا که ما باشیم مانند رمه
گرگ‌ها آیا مدارا می‌کنند؟

مرد‌ها این‌جا زن‌ اند و بانوان
هرچه می‌گویند اجرا می‌کنند

طالبان با فکر خود ما‌ را کشند
غیر طالب‌ها تماشا می‌کنند

کار روشن‌فکر ما «خَمپالک» است
سر خلاصان زود «دوتا» می‌کنند

جنگ و جهل و فقر و آیین و تبار
با زبان حق تعالا می‌کنند

ما و یک جمع همیشه بی‌کمر
ما و آنانی که رسوا می‌کنند

تا به کی این‌گونه باشد کار شان؟
تا به کی ام‌روز و فردا می‌کنند؟
«ح. غم‌کش»
۱۳۹۵/۸/۱۲

دل‌نوشته‌‌‌ی شماره...

اگر ننویسم دلم درد می‌کند، اگر بنویسم معده‌ام.

     نمی‌توانم ننویسم و اگر بنویسم نشتر زبانم بی‌خدایان، قوم‌پرستان و متعصبان را زخمی می‌کند.
     نمی‌توانم در یک چهار‌چوب ویژه قرار‌ بگیرم چون می‌خواهم در چهار‌چوب انسانیت بمانم و ماندن در چهارچوب انسانیت التزام چوب‌زدن و چوب‌خوردن دارد. چوب‌زدن به آنانی که از خدا و انسانیت فاصله‌گرفته اند و بی‌خبرند و چوب‌خوردن هم از دست همین اهریمنان. بگذار برای زدن و زدودنم برچسپ و اتهام وارد‌کنند و نسبت به آنچه نادان و نا‌آشنایند، کافرم خوانند.

سوگ‌واره‌یی که مرا سرود

                   درد_سرخ

درمان کجا به درد شود درد سرخ من
آیا بُوَد که سرد شود درد سرخ من؟

تنها به این خیال سرودم سرود سوگ
باشد مگر شگرد شود درد سرخ من

سرمشق می‌شوم به سرودن، به اعتراض
تا لحظه‌یی که کرد شود درد سرخ من

ای همدمِ همیشه‌ی پارینه‌های من!
برگرد تا که زرد شود درد سرخ من

امید می‌کنم که به آینده‌های دور
استاده مثل مرد شود درد سرخ من

تا می‌رسد به گوش زمین و زمانه‌ها
ای‌کاش رهنورد شود درد سرخ من!

در چشم‌های لشکر جاهل شود غبار 
کوهی بزرگِ گرد شود درد سرخ من

خوش‌حالم این‌که زود به پیکار ضد شب
خورشید دفع‌و‌طرد شود درد سرخ من

دستور و درست‌نویسی ۲۹

کاربرد نادرست اسم معنا به جای اسم جنس:

     ۱- اکثریت/ اکثر
     ۲- انسانیت/ انسان‌‌ها
     ۳- بشریت/ بشر
     ۴- ارتجاع/ مرتجعان
     ۵- اقلیت/ اقل
     ۶- استکبار/ مستکبران

     در جمله‌های زیر کاربرد نادرست اسم‌های معنای بالا را می‌بینیم.

     ۱- اکثریت دانش‌آموزان در صنف حضور دارند. (نادرست)
     - اکثر دانش‌آموزان در صنف حاضر اند. (درست)
     یا:
     بیشتر دانش‌آموزان در صنف حاضر اند.
     ۲- کاربرد بمب هسته‌یی به انسانیت زیان دارد. ( نادرست)
     - کاربرد بمب هسته‌یی به انسان‌ها زیان دارد. (درست)

     ۳- بشریت در حال دیگرگونی‌ و پیش‌رفت است. (نادرست)
     - بشر در حال دیگرگونی‌ و پیش‌رفت است. (درست)
     ۴- ارتجاع است که مسلمانان را از پیش‌رفت بازداشته‌ است. (نادرست)
     - مرتجعان‌ اند که مسلمانان را از پیش‌رفت بازداشته‌ اند. (درست)
     ۵- استکبار جهانی همواره در تلاش است تا کشور ما را در مدیریت خود داشته باشد. (نادرست)
     - مستکبران جهان همواره در تلاش‌ اند تا کشور ما را مستقیمن مدیریت کنند. (درست)
     ۶- اقلیت دانش‌جویان برای آزمون آماده‌ اند. (نادرست)
     - شمار کمی از دانش‌جویان آمادهٔ آزمون‌ اند. (درست)

      اسم‌های معنا بار معنوی و انتزاعی دارند و از نگاه معنا با معنای اسم فعل نزدیکی دارند و کاربرد آن‌ها به جای اسم ذات یا جنس نادرست است؛ اما با دریغ در این اواخر این نادرستی زبانی با گرته‌برداری معنایی از زبان‌های بیگانه در حریم گفتار و نوشتار زبان ما رواج یافته‌است.

سروده‌یی در پیوند به روز دختران

دختران بوی بهشتی می‌دهند

دختران، روز شما فرخنده‌ باد!
روز تان از عشق و مهر آکنده‌ باد

دشمن آزادی و حق شما
هر کسی باشد، سر او کنده‌ باد

هر که او قصد فروشت را کند
یا دهد بد، پیش تو شرمنده‌ باد

دختر زیبا و مظلوم‌ وطن!
تاری اندیشان به پیش‌ات بنده‌ باد

دختران بوی بهشتی می‌دهند
دختران مانند گل زیبنده باد

دایمن عطر گل احساس‌ها
در بهار دختران زاینده‌ باد

دختر شهر و دِه و قشلاق‌ من
دختران سرزمینم زنده‌ باد

دختران از جنس نور اند و شرف
دختران مانند مَه تابنده‌ باد

چشم‌های تان پر از نور امید
غنچهٔ لب‌های تان از خنده‌ باد

دختران شهر ما زیبا‌تر اند
دختران شهر ما پاینده‌ باد

مرگ بر دختر‌ستیزان زبون
مرگ بر افکار دگم ‌و‌ گنده‌ باد