خاطرهی طنزی۳
با دیدن این تصویر و این سوء تفاهمِ کابلی خاطرهیی یادم آمد که مبنای شکلگیری آن خاطره نیز سوء تفاهم کابلی_مزاری بود.
سالیان پیش در سنین آغاز جوانی بودم و سخت باورمند به کرامات روضهٔ مبارک و اخلاص ویژهیی به شاه ولایتمآب داشتم. مراسم جهندهبالا، جشن نوروز و آغاز میلهٔ گل سرخ بود و من از هفت خوان رستم محافظتی (کتارهها و دیوارها) گذشتم و خود را نزدیک محوطهیی، که ژنده (جهنده) را بالا میکنند، رساندم. باورمندی من و تمام مشتاقان و زایران بر این بود که هنگام «جندهبالا» حتمن شاه مردان کرشمه و کرامات میکند و به قول عوام و تبلیغ ایشانهای روضه چند شَل روا میشود؛ چند کور بینا و چند کر شنوا. اما آن سال چنین نشد و چشمان من گواه چنین رویدادهای خارقالعاده نبود.
در گذشتهها ما همواره از زبان بزرگان شنیده بودیم که در سال نو و روز جهندهبالا، شماری از بیماران، معلولان و معیوبانی، که از پیش در چلهخانهٔ روضهٔ شریف آورده شده اند و آرزوی درمان و علاج دارند، به کرامات این شخصیت بزرگوار به گونهٔ خارقالعاده و معجزهآسا در وضعیت شان دیگرگونی رونما میشود و به یکبارهگی و به گونهٔ شگفتیآور بینا، روا و شنوا میشوند. اما با دریغ آن سال چنین نشد و شاید هم سالیان متمادی چنین نشده باشد و متولیان و ایشانهای روضه به خاطر منافع خود شان و دلگرمی بیشتر مشتاقان و زایران آن بنا دست به چنین تبلیغات و ترفندهایی زده باشند [ترفندهایی از جنس ترفندهای آنخماهو سردستهٔ کاهنان معبد آمون در مصر کهن] و شاید هم گاهی بنابر تعاملات روانی، اخلاصمندی فراوان و تمرکز روانی تغییر حال نسبییی در حالات برخی مخلصان و مراجعان پدیدار شده باشد که این موارد از دیدگاه علم روانشناسی قابل بحث است. مگر هیچ یکی از این تردیدها و گمانها را در آن زمان نداشتم و سخت دیده به راه و مشتاق چنین رویداد کرامتآمیز و خارقالعاده بودم و برای دیدن شخص تغییر حال یافته لحظهشماری میکردم.
انتظار به سر رسید؛ چشمانم چار شد مگر شخص مورد نظر پدیدار نشد و غلغلهیی به گوش نیامد. در همین رویا و ناامیدی بودم که جوانی را دیدم با چشمان اَحوَل، ظاهر آشفته و لباس روستایی، دقیقن مانند این تصویر. پکولی کهنه و چرکین در سرداشت و واسکتی کهنه در جاناش بود. او پیراهن تنبان زِرَهیی به تن داشت. من با دیدن چهرهٔ او سیمای او را با دریافتها و باورهای ذهنیام در بارهٔ شفایافتهگان، که همواره از سوی بزرگان آویزهٔ گوشهایم شده بودند، تطبیق دادم و با نیمه باورمندی و نیمه شیطنت به سوی او اشاره کرده، فریاد کشیدم که او شفایافته، کور بوده بینا شده. دقیقن مصداق کوری او و فریاد من چشمان مُعَوّج و احول او بود و همین سبب شد تا مردم باور کنند که او شفایافته و به فریاد من لبیک بگویند.
همین بود که همه به شمول خودم بر او هجوم آوردیم تا تَبَرُّکی از لباس او به دست بیاوریم و رسم معمول هم همین بود که از شفایافتهگان تبرُّک میگرفتند و در ظرف چند دقیقه همه لباسهای شخص مورد نظر پاره پاره شده چور میشد. من به بسیار عجله خود را به او نزدیک کردم و پس از کشمکش زیاد بزغالهٔ پکول او را از دست چاپاندازان ماهر دوروبرش ربودم و زیر بغل خود زده فرار را بر قرار ترجیح دادم. غرضام از این کار این بود که تبرک بزرگی را با خود ببرم و بعد تکهتکه کرده برای مشتاقانی، که به تبرک دست نیافتهاند، بفروشم تا هم خرما شود هم ثواب. اما دیدم که سیلی از مردم و مشتاقان تبرک دنبالام میدوند. از دیدن آن حالت خیلی ترسیدم و با خود گفتم که مبادا مرا هم مانند آن جوان به تبرک بگیرند و برهنهام کنند.
با این وسوسه و دلهره ناگزیر شدم پکول چرکین را از زیر بغلم کشیده به سمت آنان در هوا پرتاب کنم. آنان با دیدن پکول در هوا دنبال مرا رها کردند و مانند کاغذپران آزاد شده در صدد صیدی پکول شدند. من با دیدن آن وضعیت کمی آسودهخاطر شده دوباره به سوی شخص مظنون شفایافته رفتم. دیدم که همه با چنگ و دندان به لباسهای او چسپیده اند. کسی دست انداخت به واسکتاش و نیمی از بدنهٔ واسکت وی از درزش، از قسمت شانه و پُشت او جدا شده به دستاش آمد و حلقهٔ دیگر کشمکش شکل گرفت. به همینگونه جامههای شخص مظنون را در ظرف چند دقیقه از بدناش به وسیلهٔ چاقو یا کشکردن پارهپاره کرده بیرون کردند. من نیز در بزکشی چاپاندازان حلقهٔ پکول دوباره شریک شدم تا بخت خود را از نو بیازمایم.
در حال کشمکش ناگهان متوجه شدم که بر زمین خون میچکد و دستان من نیز خونآلود شده است نگران شدم؛ اما حس کردم که درد ندارد و پس از دقت متوجه شدم که کسی با چاقو سعی دارد تا قسمتی از پکول را ببرد. آن شخص سرانجام قسمتی از پکول را برید؛ ولی آن بخش بریدهگی را من چور زدم و به جیب خود انداختم و گوشهیی خزیدم و خوشبختانه کسی متوجه این کارم نشد. لحظات بعد نه از لباس شخص مظنون چیزی باقی ماند، نه از پارههای واسکت او و نه از پکولاش. او به گونهی کامل برهنه شده بود و این فرصت خوبی برای ایشانها بود تا شک و ظن موجود را به حقیقت مبدل کنند و به همین دلیل چند تن از آنان آمدند و شخص یادشده را به عنوان شخص شفایافته با تعظیم و اکرام یکی از آنها پشت کرده با خود به جای مأمونی بردند و از شر تبرکجویان رهانیدند؛ اگر نه آنانی، که برای شان سهمیهپارههای تبرک لباس او نرسیده بود، شاید اندامهای بیرونی او چونگوش، بینی، موی و آلت تناسلیاش را نیز به عنوان تبرک میبریدند و از خود میکردند.
من کمی که خلوت شد و وضعیت چورزدن و چاپیدن آرام شد، در گوشهیی رفته آن پارهٔ بزرگ پکول را بریده به پارههای کوچکتر تبدیل کردم و بعد یکیکی از جیب کشیده به آنانی، که در حسرت و اشتیاق تبرک نشسته بودند و پس از مجادلهٔ زیاد حتا پارهیی از آن را به دست نیاورده بودند و خسته و ناامید نظارهگر بودند، به بهای گزاف ۳۰،۴۰،۵۰ تا ۸۰ و ۱۰۰ روپیهٔ دولتی (پول رایج آن زمان) همه را فروختم و خودم بیتبرک به خانه برگشتم.
آن روز نخستین روزی بود که باورهایم نسبت به این آرامگاه، کرامات سخیجان و باور و اخلاص عوام در پیوند به آن دیگرگون شد و شکها و گمانهایم روزبهروز فربهتر شدند و خندههایم بر نادانی و خرافهپسندی مردم بیشتر. از همان زمان به اینسو دیگر در مراسم ژندهبالا نرفتم وخویشتن را افگار و خسته نکردم.
یادش به خیر همو غایتا و زور جوانی و کتارهپریدنها!
پ.ن: اگر ابراهیم ده او وقت گیر ما میآمد، شفایافته تصورش میکردیم و روز و حالاش آنچنان میشد. حال در این عصر و زمان چنین سر و وضعیت را انتحاری تصور میکنند. اما نتیجهٔ هر سوء تفاهمی جنجالها و زحمت خوده داره دگه.
√